۳۱ تیر ۱۳۹۱

قایق سوراخ
1
­­­­یاد روزی افتاد که با پدرش رفته بود قایق سواری.مادرش هم بود.اما توی ساحل مانده بود.نیامده بود توی قایق، روی آب.صبح دل انگیزی بود.برای پدر که اینطور بود.خوشحال و خندان بود و می خواست از مرخصی پانزده روزه ای که بعد از یک سال کار و به قول خودش بیگاری نصیبش شده بود لذت ببرد.برای ماهان اما اینطور نبود.بچه ای شش ساله بود که از آب می ترسید و مدام گریه می کرد.مادرش می خواست با خودش ببرد خانه اما پدر بهش تشر زده بود که این طوری بچه لوسی بار  می آید.دریا که آرومه، منم که پیشش هستم.قایقم که قایق محکمیه.از این قایقای زپرتی نیس.آمریکاییه خانوم! آن شلوار جین ساسپندر دار سیاه رنگ به پاهاش بود و پیراهن آستین کوتاه قرمز رنگش را پوشیده بود.چقدر آن شلوار و این پیراهن را دوست داشت.چند روز پیش که داشت آلبوم های قدیمی را ورق می زد.دوباره دیده بودشان.بغل مادرش.که حالا از او خیلی دور بود.درست کمی نرسیده به ابدیت! مادرش تا گذاشته بودش توی قایق، شروع کرده بود به سر و صدا و پا کوبیدن کف قایق.جیغ می زد و می گفت که نمی خواهد برود روی آب.آخرین پاکوبیدنه بود که پدرش سیلی محکمی توی گوشش خوابانده بود و صدایش قطع شده بود.پارو زنان تا وسطهای دریاچه آمده بودند.پدرش آرام و با طمانینه پارو می زد.آفتاب از پشت می تابید روی پدرش  و نمی گذاشت خوب ببیندش.سرش را که از پدرش دور کرد و نگاهش را انداخت کف قایق، از ترس زبانش بند آمد.کف قایق سوراخ کوچکی پیدا شده بود و آب کم کم داشت وارد قایق می شد.به پدرش نگاه کرد.همچنان آرام داشت پارو می زد.هق هق فروخورده ی توی حلق بچه اش اصلا به فلانش هم نبود.آب همین طور می آمد توی قایق و ماهان هم از ترس نمی توانست به پدرش چیزی بگوید.اشک هایش از چشمهایش برگشته بودند توی بدنش و ترس آنها را کمی پایین تر هدایت کرده بود لای پاهایش و عین ابر بهار از پاچه هایش آب می ریخت کف قایق  و با آن آب دریای نفوذکرده به قایق در هم می آمیخت.چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که بوی گند قایق را برداشت.اولین متهم او بود.پدرش اول او را نگاه کرد بعد پاچه هایش را و بعد هم متوجه سوراخ شد.چیکار کردی بچه! بعد یک تکه چوب نوک تیز از پشت سرش برداشت و فرو کرد توی سوراخ.چرا به من نگفتی کف قایق سوراخه؟ و بعد هم یک کشیده ی دیگر!
حالا اما قایقی در کار نبود.صحبت یکی دو کشیده هم نبود.آن دو تا ماهیگیر آن قدر زده بودندش که توی بیست و شش سالگی، بعد از بیست سال، دوباره اختیار ادرارش را از دست داده بود.

۳ تیر ۱۳۹۰

اولین شاعر پارسی

حنظله ی بادغیسی را بسیاری اولین شاعر پارسی می دانند.خب بدانند.ما که بخیل نیستیم.اما خب از آن طرف بسیاری می گویند که دو دوبیتی ای که به او منسوب است آن قدر پخته است که بعید می نماید از آن او و آن طلیعه ی شعر فارسی باشند.در برابر این عده هم گردن ما از مو باریک تر،بزنید آقا گردن صاب مرده را اگر حرف خلاف زدیم.اما ما می گوییم چرا باید یک نفر توی آن اول اول های شعر فارسی پیدا نشود که عین آدم شعر بگوید؟یعنی مثلا اگر بر می داشت از آن واژه های نچسب( نعوذ بالله! البته) و یک شعری می بافت.می شد گفت که از آن این آقاست.می گویند احمد بن عبدالله خجستانی را شعر همین آقا، کشانده به طرف امارت.آن هم از خربندگی.یعنی همین کرایه دادن ماشین امروزی.از شعر شاعران امروز خدا را شکر هیچ کس ککش هم نمی گزد.چند نفری دورهم می نشینند و شعری می خوانند و شعرشان را برای هم تحلیل می کنند و چند تا اسم کت و کلفت هم آن وسط می اندازند که بعدها فقط زحمت جاروکش را زیاد می کند که باید هی یاکوبسون و لوکاچ و فوکو و بوردیو و اکو و آگامبن و ژیژک و.... را جمع کند از روی زمین.و برخی هم که اصلا از روی زمین جمع نمیشوند.چون تپه ی نریده باقی نگذاشته اند! که اولیشان جناب ارسطوست که توی دوره ی خودش، هیچکدام از تپه های شناخته شده را نریده باقی نگذاشت و آخرینشان هم جناب ژیژک که هی دنبال تپه ی جدید می گردد! بگذریم! می بینید چطور می توان از حنظله ی بادغیسی رسید به اسلاووی ژیژَک! خب به هر طریق! چند شعر رسیده از این آقای بادغیسی به ما که گفته یا نگفته! شعرهای خوبیست برای خودشان.یعنی احتمالا آن قدر این ور و آن ور از این شعرها استفاده شده که حالا این دو سه بیت خود شیفته شده اند و به هر لبی و زبانی نمی آیند.اولیش این است که دوبیت است:

مهتری گر به کام شیر درست شو خطرکن زکام شیر بجوی

یا بزرگی و عز و نعمت و جاه یا چو مردانت مرگ رویاروی

خب! اشعار براندازانه ایست.یعنی تا حالا احتمالا پرونده ای برای آین آقا حنظله توی وزارت فخیمه اطلاعات با هفتاد من کاغذ درست شده است.امی گوید برو از دهن شیرم که شده بکش بیرون بزرگی رو! یا به عزت می رسی یا می میری! خلاص! خب حالا این که حالا این بزرگی معنای دیگه ای پیدا کرده به خود آقا حنظله و پیش بینی هاش بر می گرده! بیخود که اسمش رو حنظله نگذاشتن!تلخ تر از حنظل است اصلا این دو بیت برای آن که توی مسند قدرت است و می خواهد که بقیه فقط بله قربان گویش باشند.شعر عاشقانه هم دارد این آقای محترم اما فکر کنم همین یک شعرش بس باشدبرای فتح باب تاریخ ادبیات ما.

اولین شاعر پارسی

حنظله ی بادغیسی را بسیاری اولین شاعر پارسی می دانند.خب بدانند.ما که بخیل نیستیم.اما خب از آن طرف بسیاری می گویند که دو دوبیتی ای که به او منسوب است آن قدر پخته است که بعید می نماید از آن او و آن طلیعه ی شعر فارسی باشند.در برابر این عده هم گردن ما از مو باریک تر،بزنید آقا گردن صاب مرده را اگر حرف خلاف زدیم.اما ما می گوییم چرا باید یک نفر توی آن اول اول های شعر فارسی پیدا نشود که عین آدم شعر بگوید؟یعنی مثلا اگر بر می داشت از آن واژه های نچسب( نعوذ بالله! البته) و یک شعری می بافت.می شد گفت که از آن این آقاست.می گویند احمد بن عبدالله خجستانی را شعر همین آقا، کشانده به طرف امارت.آن هم از خربندگی.یعنی همین کرایه دادن ماشین امروزی.از شعر شاعران امروز خدا را شکر هیچ کس ککش هم نمی گزد.چند نفری دورهم می نشینند و شعری می خوانند و شعرشان را برای هم تحلیل می کنند و چند تا اسم کت و کلفت هم آن وسط می اندازند که بعدها فقط زحمت جاروکش را زیاد می کند که باید هی یاکوبسون و لوکاچ و فوکو و بوردیو و اکو و آگامبن و ژیژک و.... را جمع کند از روی زمین.و برخی هم که اصلا از روی زمین جمع نمیشوند.چون تپه ی نریده باقی نگذاشته اند! که اولیشان جناب ارسطوست که توی دوره ی خودش، هیچکدام از تپه های شناخته شده را نریده باقی نگذاشت و آخرینشان هم جناب ژیژک که هی دنبال تپه ی جدید می گردد! بگذریم! می بینید چطور می توان از حنظله ی بادغیسی رسید به اسلاووی ژیژَک! خب به هر طریق! چند شعر رسیده از این آقای بادغیسی به ما که گفته یا نگفته! شعرهای خوبیست برای خودشان.یعنی احتمالا آن قدر این ور و آن ور از این شعرها استفاده شده که حالا این دو سه بیت خود شیفته شده اند و به هر لبی و زبانی نمی آیند.اولیش این است که دوبیت است:

مهتری گر به کام شیر درست شو خطرکن زکام شیر بجوی

یا بزرگی و عز و نعمت و جاه یا چو مردانت مرگ رویاروی

خب! اشعار براندازانه ایست.یعنی تا حالا احتمالا پرونده ای برای آین آقا حنظله توی وزارت فخیمه اطلاعات با هفتاد من کاغذ درست شده است.امی گوید برو از دهن شیرم که شده بکش بیرون بزرگی رو! یا به عزت می رسی یا می میری! خلاص! خب حالا این که حالا این بزرگی معنای دیگه ای پیدا کرده به خود آقا حنظله و پیش بینی هاش بر می گرده! بیخود که اسمش رو حنظله نگذاشتن!تلخ تر از حنظل است اصلا این دو بیت برای آن که توی مسند قدرت است و می خواهد که بقیه فقط بله قربان گویش باشند.شعر عاشقانه هم دارد این آقای محترم اما فکر کنم همین یک شعرش بس باشدبرای فتح باب تاریخ ادبیات ما.

۲ آذر ۱۳۸۹

آقا علی نقی

1

خدا رحمت کنه آقا علی نقی رو.هربار که از شیرآباد می گذشت یه سری به ما می زد.خوش خور وخوراک بود مرحوم.خیلی از دس پخت من خوشش می اومد.

2

گندم امسال ماشالا خوب شده.ببین ببین!چه قدی کشیدن.سنبلا چه رنگی دارن.اگه محصول خوب بشه امسال یه سر می خوام برم خراسون.پابوس ضامن آهو.دو سه ساله می خوام برم اما نمیشه.فکر کنم محصول پنج یک بیشتر از پارسال بشه.کاش آقامم زنده بود.باهم می رفتیم زیارت.عین بیست سال پیش.الان میگن حرم بزرگتر شده

3

اصلن به من چه؟مگه تقصیر من بود؟هر چی بهشون گفتم خودشون قبول نکردن.اون همه رفتیم و اومدیم و آخرشم با اون وضع افتضاح از خونه بیرونمون انداختن.خود آسیه باهام اومد.من که مجبورش نکردم بهش گفتم اگه می خوای می تونی نیای.اما خودش می گفت منو دوست داره باهام میاد.منم اسبو بردمو شبونه باهم فرار کردیم.

4

به خدا نمی خواستم این طور بشه.کور شده بودم.دیوونه شده بودم.فکر نمی کردم اینجوری بشه.آقامو کشتم.آره حالا هرچی بگم فایده نداره.آقامو کشتم.خاک بر سر من!چقد منو دوس داشت.بچه گیام چقدر واسم چیز می خرید چقد باهام مهربون بود.آقامو کشتم.دق دادمش.وای!وای!وای!

5

آها اینه هاش.خود آقا علی نقیه.وسط سنبلای گندم وایساده داره با خودش حرف می زنه.مرد بیچاره!نابود شد!حالا چه طوری بهش بگم؟یهویی بهش بگم ممکنه پس بیفته.آسیه رو خیلی دوست داره.خدا لعنتت کنه آسیه.اون بزرگ بی همه چیز مگه چی بود که آقاتو به خاطرش ول کردی؟حالا چطور بگم به آقا علی نقی؟خدایا کمکم کن.خدا لعنت کنه هم بزرگ رو هم اون ایل وطایفه ش رو.اون بابای نامردشو.خدایا کمکم کن.چطوری بگم بهش آخه

۲۸ مهر ۱۳۸۹

شکست

1
مادرش می گفت همسن وسالای تو دارن پدربزرگ می شن بدبخت!اما توچی؟یکه یالغوزی هنوز.گوشه ای نشسته بود و داشت به پدر بزرگ شدن فکر می کرد.لابد برای آدم هایی که آن بیرون- خودش را کشور مستلی می دانست ودیگران بیرون از این کشور بودند- زندگی می کردند حس خوب وشیرینی بود.
....احساس بدی گیدا کرد نسبت به آدم هاییی که توی چهل وسه سالگی پدربزرگ می شوند.بعد فکرد: آیا این یک فضیلت بود؟
آن طور که مادرش می گفت بود.آن هم فضیلتی انکارناشدنی.پدر بزرگ شدن در چهل وسه سالگی
2
بالاخره توانسته بود به یکی اظهار عشق کند.خندید.او هنوز هم به آن بیرون تعلق داشت.کشورش تصرف شده بود.فکر که می کرد می دید عاشق شدن در چهل وسه سالگی با پدربزرگ شدن توی این سن فرقی نمی کرد.یعنی برای او نمی کرد.باید از خودش بیرون می آمد.باید بندرگاه های وجوذش را به روی دنیای خارج باز می کرد.و مسبب همه ی اینها زن سی وهفت ساله ی مطلقه ای بود که چشم هایی سبز داشت و موهایش را می ریخت روی پیشانی اش تا بلندی آن را بپوشاند.زنی که آن بیرون منتظر او بود.نمی دانست خود را نفرین کند تا یه به خودش تبریک بگوید.بالاخره از آن بیرونی ها شکست خورده بود.اولین کشتی را به بندرگاه تنش راه داده بود.

۴ مهر ۱۳۸۹

زن آینده ی آقا پویان

زن آینده ی آقا پویان اسمش سونیاست.موهای بور بلندی دارد که اگر نبنددشان تا کمرش می رسند اما همیشه جمعشان می کند وبا گل سر پشت سرش می بنددشان.چشمهایش سیاه سیاه است.می گویند خلاف موها اینجا دیگر به بابایش رفته.توی چشمهایش که نگاه کنید معصومیت است که موج می زند والبته کمی هم شیطنت که ذاتی چشمهای سیاه است.دماغش نه خیلی کوچک است ونه خیلی بزرگ و وقتی که می خندد به این تیجه می رسید که به صورتش خیلی می آید.خلاصه هر طور که نگاه کنید دختر زیبایی است.حالا توی خانه نشسته ودارد تلویزیون تماشا می کند.حوصله اش سر رفته وهیچ کس هم توی خانه نیست.نگاهی به ساعت می کند اما ساعت از کار افتاده.حالا که کار ندارد می خواهد توی ساعت باطری بگذارد و راهش بیندازد.قدش نمی رسد.به زور یکی از مبل ها را می کشد سمت ساعت.بدنش را کش می دهد وساعت را بر می دارد که یکهو مبل چپه می شود واو با دست می خورد به زمین.درد شدیدی توی بدنش حس می کند وشروع می کند به گریه کردن.چند دقیقه ی بعد مادرش از راه می رسد و....
بیچاره آقا پویان هزار کیلومتر آن طرف تر دارد جشن تولد ده سالگی اش را می گیرد ونمی داند زن آینده اش توی بیمارستانی در تهران با مرگ دست وپنجه نرم می کند.

۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

پزشکی که می نوشت.

خیلی وقت بود می خواستم راجع به سلین حرف بزنم اما نمی شد.نمی دانم شانس من بود یا لویی فردینان بیچاره!
سلین را با فرهادغبرایی شناختم.شایدهم غبرایی را با سلین شناختم.به هرحال از همان اول معلوم بود که هردوتاشان از آن مسئله دارها هستند.(البته ازاون مسئله دارها که من ازشان خوشم می آمد)غبرایی ازسلا هم ترجمه کرده بودواگر عمرش کفاف می دادلابداز مالاپارته هم ترجمه می کرد.این سه نفرمثلث رمان نویس های مسئله دار بعد از دهه ی سی اروپابودند.نویسنده هایی که خشونت وپلشتی رابه اعلی ترین شکلش نمایش می دادند.ودراین میان فقط به سلا بودکه نوبل رسید ودست آن دوتای دیگر از این جایزه ی بی ارزش(معلومه وقتی جایزه ای به سلین داده نشود بی ارزش است دیگر!)کوتاه بماند.البته خودسلین خیلی دلش می خواست این جایزه راداشته باشه اماخب!
بگذریم اینجا بیشترقرار است راجع به معرکه حرف بزنیم.یک رمان کوتاه صدصدوده صفحه ای که بازهم یک چشمه ی دیگه از نبوغ سلین رابه نمایش می گذارد.می گویند نیمه تمام است.ویا باقی اش گم شده است اما همان بهترکه گم شده است و یانیمه تمام مانده!چون نشان داده که سلین درصدصفحه هم می تواندآدم را مرعوب کند.کتاب فضای سفربه انتهی شب ودیگرآثارسلین رادارد.یک رمان مهوع !پراز وحشت وکثافت ونکبت ومرگ وخون و...
شایدبگویید رمانی که اینهارا دارد نمی تواندرمان خوبی باشدامانه!این رمان رمان خوبی است چراکه ازخلال همین نکبت وکثافت است که چهره انسانیت آرام آرام پدیدارمی شودوآن چنان دردل من و توجامی گیرد که لعنت می فرستیم برآنان که انسانیت را ازماگرفتند.سلین جگ را روایت می کندودرجنگ حلوا پخش نمی کنند.جنگ پراست از همان چیزها که بالا گفتم.
خاصیت سلین واقع گرایی است آن هم یک واقع گرایی قدیمی ولی با این همین شیوه کلاسیک آنچنان شما رابه قلب جنگ می بردواز جنگ می گوید که پس ازپایان کتاب شماخودجنگ را احساس کرده ایدوحالا ضدجنگ شده اید.سلین هیچ وقت اغراق نمی کندوهمان چیزی را می گوید که دیده است.
پیشنهادمن خواندن معرکه سلین است با ترجمه سمیه نوروزی که ترجمه نسبتا خوبی است اگرچه به پای ترجمه ی جاودانه فرهادغبرایی نمی رسد.نشرچشمه آن را منتشرکرده وانصاف را که 1800تومان پولی نیست برای اینکه بدون انداختن گلوله ای صاحب تجربه ای واقعی وپرهیجان ازجنگ شوید.برای اینکه ایمان بیاورید جنگ مزخرف ترین ویژگی زندگی زمین است.
بعدالتحریر:
رمان پوست مالاپارته نویسنده ی ایتالیایی هم مسلک سلین به ترجمه بهمن محصص در دهه ی چهل چاپ شده است.
اگرپوست را ازدست دادید خانواده پاسکوال دوآرته اثر خوزه کامیلو سلا را ازدست ندهید باترجمه ی فرهادغبرایی عزیز.نشرماهی اخیراآن را تجدید چاپ کرده است.
فرهادغبرایی درسال 73به طرزمشکوکی ازمیان مارفت.ترجمه او ازسفربه انتهای شب سلین ده سال در محاق توقیف ماندودرنهایت بعدازمرگ اومنتشرشد.نخواندنش موجب پشیمانی است.
جلال آل احمد به گفته ی خوددر مدیرمدرسه از سفربه انتهای شب سلین تاثیرپذیرفته است.
سلین یک پزشک بود.ویا به قول فرهادغبرایی پزشک فقرا.

۱۸ فروردین ۱۳۸۸

نجیب زاده فرزانه

سروانتس وقتی دن کیشوت را می نوشت یک سربازبود.یک سربازپیر.تا آخرعمرش هم سربازماندوآنقدرتوی دهن این وآن درشاهکارش دن کیشوت ازسربازوسربازی خوب گفت ودفاع کردتا به همگان ثابت کندکه راهش بیراه نبوده است.

گفتیم که یک سربازبوداماکمی با باقی سربازها فرق می کرد.اوکتاب میخواندومیخواند ومیخواندو بازهم میخواند.ازهومروویرژیل واووید شاعران یونان وروم گرفته تاکتاب هایی که در دوره ی معاصرش چاپ میشد.این شدکه نجیب زاده فرزانه ی ما خواست که شاعرشود.نمایشنامه بنویسدوبعدهم رمان.اگرچه دن کیخوته یا همان دن کیشوت اشکالات وعیوب فاحش داستان نویسی دارداما به حق یک شاهکاراست.شاهکاری در ادبیات اروپا همچون کمدی الهی وتراژدی های شکسپیر.چیزی که (دن کیخوته ی لامانچایی) را یک شاهکار می کندونویسنده اش میگل ده سروانتس ساآودرا را یک نابغه نه در سیرداستانی این اثربلکه درنحوه ی برخورد ابا اثرش وادبیات وداستان است.درجای جای این اثروالا دلبستگی به ادبیات موج می زندواو شخصیت هایش را دوست داردواین است که آنهاراباورپذیرمی کند.

دن کیشوت یک تراژدی است از آن رو که داستان مردی را روایت می کندکه می خواست به فقرا کمک کند جامعه را بهتروزیباترکندوکمک کند که دیگر ستمی ستمکاری نباشد اما نمی تواندو این اندوهناک است.مردی که همچون دیگران نبودوصدالبته دیوانه اش می پنداشتند.نکته ی دیگری که این تراژدی را قوت می بخشد این است که حتی ما نیزاورا دیوانه می پنداریم.تنها خودش است که خودراقبول دارد.یکی یکجایی گفته بود همه ی ما دن کیشوت هستیم.همه ی مادرزندگی چیزهایی راباور داریم که دیگران ندارند.چیزهایی می بینیم که دیگران نمی بینند.اما به واقع دن کیشوت را می توان با یک روشنفکر مقایسه کرد آنهم در جامعه ای چون ایران.نکته ی دیگردرباره دن کیشوت جنبه ی هزل وارانه ی آن است.سروانتس نه دن کیشوت که رمانس های مبتذل قرون وسطی واوائل رنسانس را مسخره می کندوورود انسان را ودن کیشوت را به عصرمدرن تبریک می گوید.اما پهلوان افسرده سیمای ماهنوز دلبسته ی گذشته است.دل بسته ی گذشته ای که برای ا وحکم نوعی آرمانجای وآرمانشهر رادارد.او نمی خواهد پایان آن روزگار را باورکندوبه همین خاطر تلاش می کندآن روزگارراتجدید کند.برخلاف تفاسیری که شده به نظر من خود دن کیشوت می داند که اکنون دیگر روزگارسلحشوری وپهلوانی نیت اما دلبسته است ومی خواهد برعلیه جامعه قیام کند.او نمی تواند وسرانجام نیز با طیب خاطر می پذیرد که دیوانه بوده است.سانچوپانسا اما از لونی دیگراست.اوهمراه پهلوان است تا دیوانگی اورابرما آشکارکند.اوزمینی ترازدن کیشوت است.شکوه می کند ودنائت می ورزدو می خوردومی نوشد وطمع می کند.اونماینده ی قشری است که سطحی فکرمی کنداما به مددپهلوان او نیزبه هوش وفراستی می رسد که انگار دروجودش بوده اما از آن استفاده نمی کرده است.

نابغه ی کشور زبان طلایی(عنوانی که نرودابه زبان اسپانیولی می دهد) درکتابش آنقدرشگردتازه ونو به کاربرده که می توان گفت تا ابدحضوررمان را به عنوان نوع ادبی برتر تضمین می کند.او پهلوان افسرده سیما را در سراسراسپانیا می گرداندومارا نیز با اودراین سفرهمراه می کند.پس ما نیزسپاسش می گذاریم.سپاسگذاریم دن میگل.سپاسگذاریم دن کیخوته ودرنهایت سپاس گذاریم سانچوپانسای خوشدل ونیک سیرت

نکته یدیگر ترجمه خوب وروان وجادویی محمدقاضی ست از شاهکار سربازساآودرایی.ترجمه ای چنان شیوا که انگارسروانتس خودپارسی آموخته وآن را بازنوشته.پس سپاس می گذاریم محمدقاضی را.خدایش با کلمات محشورکناد!

اگرمی خواهید دست دن میگل رابگیریدوبه کشورکلمات اندوهگین سفرکنید.بشتابید دن کیخوته(دن کیشوت) و سانچو در کتابخانه ها وکتابفروشی ها منتظرتان هستند.

۱۱ مهر ۱۳۸۷

سرزمین قصه ها

چیزی که من را عاشق هزارویک شب کردقدر این روزها ناچیزشده قصه در این متن بود.به غیر از شهرزادچه بسیار آدمها که زندگیشان در گرو تعریف یک داستان است.وچه بسیار آنهایی که به خاطر تعریف قصه ای بی مزه در معرض مرگ قرار می گیرند.
هزارویک شب دنیای قصه هاست.دنیای آدمهایی که قصه گفتن وقصه شنیدن را دوست دارند.دنیای کسانی که گاه کار روزانه شان را به خاطر شنیدن قصه ای کنار می گذارند.
ترجمه تسوجی هم به زیبایی هزارویک شب افزوده است.مترجم توانایی که انگارخودبرای اول بار هزارویک شب راآفریده است.اسامی ایرانی وداستانهایی که در ایران می گذردجاذبه ی دیگریست بری خواندن این متن که اگرچه 150 سال پیش ترجمه شده است اما همه فهم است و حتی کودکی هم می تواند معنی آن را درک کند.
هزارویک شب سرزمین گسترده ای است که وقتی داخلش می شوی بیرون آمدن از آن برایت مشکل است.سحروجادوی داستان است که تورا می گیرد ونمی گذارد از جایت جنب بخوری.
در روزگار ما که قصه وقصه نویس مظلوم افتاده اند خواندن چنین متنی باعث می شود امیدورا شوی ملتی که چنین گنجینه ای را در پس پشت خویبش دارند روزی دیگر ارج بی چیزشده ی قصه را درک کنندوبدانند که با فرهنگ است که می توان دنیا را تسخیرکرد نه با انرژی هسته ای!
پس از خواندن چندشب از هزارویک شب بود که فهمیدم چرا این همه نویسنده اروپایی وآمریکایی به ویژه بورخس سنگش را به سینه می زنندوآن را الهامبخش بسیاری از آثار بزرگ خود می شمارند.
از من به شما نصیحت
اگر هزارویک شب را نخوانده اید بخوانید چون تمام عمرتان بر فنای عظماست.

۱۵ شهریور ۱۳۸۷

مرگ با عینک فریم گنده اش

اولین تجربه ی بصری ای که از وودی آلن دارم برمی گردد به یکی از این برنامه های تلویزیونی که کمدین های معروف دنیارا معرفی می کنند وهمه شان هم بی بروبرگرد از چاپلین شروع می کنند.قضیه مربوط به هفت هشت سال پیش است.یک سکانس از کارهایش بود وآنقدر خنده دار که هروقت یادش می افتم ومی افتادم نمی توانم ونمی توانستم نخندم اگر حتی وسط کلاس درس بودم.این هم یکی از بدبختی های آدمهاست یعنی یک جاهایی نباید بخندند!اما خب بهترین موقع برای این کار موقعی بود که استاد یک شوخی بی مزه تعریف می کرد وهمه بچه ها می خندیدند(چون برای این کاردلیلی انسانی ومنطقی داشتند.می خواستند آن دو واحدرا پاس کنند!)آن وقت من هم برای الکی نخندیدن خودارضایی می کردم وبهترین صحنه برای خودارضایی خنده همین سکانس از آلن بود.(برایتان تعریفش نمی کنم چون می ترسم آنقدر بخندید که بقیه مطلب را نخوانید!)مرگ در می زند را از حاجی گرفتم واین که چرا من کتاب هایی را که اینجا در موردشان می نویسم از این وآن می گیرم باید بررسی شود شاید به روانکاوی احتیاج داشته باشم.این کتاب چند داستان وداستان واره وحتی مقاله-داستان طنز از وودی آلن است که حسین یعقوبی ترجمه کرده وپولاد فرخزاد ویرایشش کرده که انصافا هم ترجمه وهم ویرایش قابل قبول است.به خاطر همین کارهاست که نشرچشمه همیشه یکی از دوسه تا نشر محبوب من بوده .چرا همه چیز را دارم غاطی هم می کنم؟جواب واضح است من همین دیشب مرگ در می زند را تمام کرده ام !کتاب شانزده نوشته را شامل می شود.بعضی جاهایش بی نهایت خنده دار است وبعضی جاهایش بی نهایت بی مزه وهمین البته شاید ویگی شاخص آلن باشد یعنی از همان ابتدا فهمیده آدمها به همان اندازه که به صحنه های بامزه نیازدارند تابخندند به صحنه های بی مزه هم احتیاج دارند.بهترین داستانش که یک جورهایی پست مدرن بود ووودی آلن در آن به فلوبر هم رحم نکرده داستان اپیزود کوگل ماس است که در آن انگار آلن دیواری کوتاهتر از اما بوواری پیدا نکرده واین داستان آنقدرها هم خنده دار نیست یعنی موقعیت هایش آنقدر عجیب وغریبند که نمی توانی بگویی سوررئال اند یا رئالیسم جادویی وهمین باعث می شود که خنده روی لبتان بخشکد.آلن توی چند صفحه این داستان با جمع کثیری از تیپ ها وموضوعات مختلف اجتماعی شوخی مکند که به نظر من مهمترین اش همین قانون سرمایه داری :با پول همه چیز را می توان خرید است.نه در این داستان که در کل نوشته های این کتاب چیزی که جلب نظر می کند این است:وودی آلن با هیچ کس شوخی ندارد!یعنی همه را هزل وهجو می کنداما نه به صورت مستقیم تا به چیزی برسد که در فرهنگ های لغت به آن می گویند انسانیت.برای او چیز مقدسی وجود ندارد او حتی مرگ را به بازی می گیرد تا نشان دهد که مرگ یک حقیقت پیش پاافتاده اما مهم است که لااقل می توانددر برخی موارد انسان هارا به فکر بیاندازد.نمایشنامه مرگ در می زند ویا حرفهای آلن در نقش سقراط درباره ی مرگ و یا مرگ در داستان های به یاد نیدلمن ویا هوسی که در درون مندل ریشه می کند وباعث می شود او ترس از مرگ را از یاد ببردهمه وهمه جنبه های گوناگون مرگ را از دیدگاه آلن بیان می کند.دو مسئله ی دیگر هم از این نوشته ها دستگیرم شد.یکی حضور کمونیسم به صورت کاملا خنثی در داستان های اوست ودیگری این که دندان مصنوعی وپرت شدنش به بیرون از نظر وودی آلن بسیار خنده دار است!
به هر حال کتاب کتاب خوب وخوشخوانی بودو(البته نه آنقدر فوق العاده که حاجی می گفت ولااقل در این موردحاجی با دولت علیه جمهوری اسلامی ایران نقطه ی اشتراک دارد که دوست دارند هرچیزی را آگراندیسمان کنند)و می ارزد به اینکه دو هزار وهفتصد تومان پول بالایش بدهی.
merci bocout hadji

۱۰ شهریور ۱۳۸۷

درد رمان

یادم نمی آید اول بار کجا بود که نام کافه پیانو به چشمم خورد امااز چند ماه پیش هر روزنامه ای را که بازمی کردم یا لیست پرفروش های شهروند را نشانی از این کتاب می دیدم .تا اینکه زدونوشین کتاب رابریم خریداز نشرچشمه.دوسه روز گذشت وشروع کردم به خواندنش.اعتراف می کنم از بعضی قسمتهایش خوشم آمدو البته اخلاق فرهاد جعفری دستم نیست اما گمان می کنم این که یک نفر آن ادبیاتی را که دوست دارد پیاده کند وکاری به کار ادبیات از منظر دیگران نداشته باشد خود کار قابل اعتنا ودرخور ستایشی است.کار ادبیات ریا وسالوس برنمی دارد پس می گویم که از کلیت رمان خوشم نیامدشاید به این خاطر که این نوع فرعی ادبی چندان راضی ام نمی کند.کاری به کار ناتور دشت وعقایدیک دلقک ندارم ونمی خواهم مثل بقیه بنشینم وبگویم که این کار یک تقلید است.قبول که بعضی وقتها دبیرستان هولدن می شود کافه وجعفری بعضی وقتها می خواهد ادای بول را در بیاورد اما مگر همه در این ایران ازین کارها نمی کنند.کار بقیه را که نگاه می کنی از زبان گرفته تا فرم وحتی طرح تقلیدی است پس چرا دق دلی ام را سر کافه پیانو خالی کنم؟گودرزی و خسروی که رفتند سراغ یک زبان مشکل که فقط خودشان می فهمندش وخواجه حافظ شیرازو به این نکته توجه نکردند که چیزی که رمان را رمان می کند زبان آن نیست بلکه خود رمان است.هردویشان در کوتاه نویسی دست همه غربی وشرقی ها را از پشت بسته اند.تف به پیزی هرکسی که بخواهدبه ساحت داستان کوتاه فارسی کمترین اهانت وحتی بی محلی ای بکندامارمان فارسی چطور؟آیا می توانیم اگر کسی از رمانهای مدرن وپست مدرن وپساپست مدرنمان اشکال گرفت همین طور بزاق ناب پرت کنیم طرف هرچه نه بدترش؟بگذریم. مشکل کافه پیانو نه در زبانش است نه در جنبه های مقلدانه اش ونه حتی درفرم وطرحش.مشکل کافه پیانو در تلقی فرهاد جعفری از رمان است .تلقی ای که با وجود داد وقال براهنی هنوز بر عرصه رمان نویسی فارسی حاکم است هنوز رمان را قصه می پندارند ومایه سرگرمی!هنوز رمان روایت بلندی است در بیش از هشتاد صفحه که یک ماجرا را از اول تا آخر روایت می کند.اما متاسفانه به قول گلشیری ما رمان را نمی فهمییم واین مشکل اصلی ماست. رمان جوهره ادبیات است وحتی پربیراه نیست اگرآن را هنرمستقلی از ادبیات بشماریم.آیا تام جونز فقط وفقط به خاطر این که ماجرای یک کودک حرامزاده را با زبانی نیمه فاخر بیان می کند یکی از شاهکارهای رمان دنیاست؟وآیا دن کیشوت فقط وفقط به خاطر اینکه ماجری یک سلحشور دیوانه برای ما بازگو می کند درردیف شاهکارهای شکسپیر قرار می گیرد؟اما دو حسن عمده ای که کافه پیانو دارد یکی توجه به تلمیحات ادبی وغیرادبیست یعنی همان کلماتی که درشت نوشته شده اند ویکی نوعی خاصیت حداقل دو یا سه صدایی است اگر چه راوی دیکتاتورمآب است اما گاهی غیر از نظر خودش نظر دیگری را هم گیریم به صورت تلویحی می پذیرد.و این البته باید از ویژگیهای بارز یک رمان باشد چون به قول یوسا رمان محصول دموکراسی وگریز از خفقان است ونویسندگان دیکتاتور بزرگترین خائنان به رمانن اگرچه بعضی روایت ها دموکراسی را تحمل نمی کنندمثل شازده احتجاب.اودارد زندگی خودش را می کاود وبه دیگران کاری ندارد پس نمی توان انتظاری از او داشت.در پایان باید خوشحالی خودم را ابراز کنم از پرفروش شدن یک روایت فارسی اگر چه پانزده هزار جلد در یک سال تیراژ یک چاپ بامداد خمار هم نمی شود.زهی تاسف!زهی تاسف